فروانروایی مرگ

•ژانویه 28, 2007 • تا کنون 2 نظر داده شده

فروانروایی مرگ

لعنت به من  

لعنت به تو …

لعنت به زندگی … 

لعنت به مرگ …

لعنت به زندانیان ذهن  به این افکار آشوبگر. 

کارل مارکس

•ژانویه 15, 2007 • یک نظر بنویسید

هر آنچه سخت و استوار است  

 دود می شود و به هوا می رود .  

عشق و ديوانگی

•ژانویه 8, 2007 • تا کنون 3 نظر داده شده

http://hastonist.wordpress.com/

زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود

فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند

ذکاوت! گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشک 

 ديوانگی ! فرياد زد : آره قبوله ، من چشم ميزارم

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!  يک….. دو…..سه …

همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند 

 نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.  

 اصالت به ميان ابرها رفت و  

هوس به مرکززمين به راه افتاد 

 دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت !

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.  

 حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .

آرام آرام همه قايم شده بودند

  و ديوانگی همچنان می شمرد: هفتاد  وسه،…… هفتاد و چهار

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.  

 تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است. 

 ديوانگی داشت به عدد 100 نزديک می شد که  

عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست

ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام  

 همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!

بعد هم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد 

 اما از عشق خبری نبود . ديوانگی ديگر خسته شده بود

که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :

  عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است. 

 ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه از درخت کند و

 آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد .

صدای ناله ای بلند شد . عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، 

  دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود

 و از بين انگشتانش خون می ريخت .

شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود. 

 ديوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت: حالا من چکار کنم؟

چگونه مي تونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ،

   فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش .

 همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم 

  واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر

 به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند .

آلدس هالسكيآ

•ژانویه 6, 2007 • یک نظر بنویسید

ـ كسي چه مي‌داند؛ شايد اين جهان جهنّم سيّاره‌اي ديگر باشد.

ناظم حکمت

•ژانویه 3, 2007 • ۱ دیدگاه

زیبا ترین دریا

دریایی است که هنوز در آن نرانده ایم

زیبا ترین کودک

هنوز شیر خواره است

زیبا ترین روز

هنوز فرا نرسیده است

و زیبا ترین  سخنی که می خواهم با تو گفته باشم

هنوز بر زبانم نیامده است

جنگ و صلح

•دسامبر 31, 2006 • یک نظر بنویسید

ببین 

توای رفیق

ای نارفیق

ای وجود با من و از من رها

ای آن من دیگر، تو ای انسان

این سرود دلنواز تار جانان است

که هر دم می نهد مرهم به زخم هر دلی و

 می کشد دست نوازش بر سر ما

این نفیر خشم یاران

بی قراران

قسم خورده سواران پریشان است 

که زیر سلطه ی شلاق شب، 

صبح امید را می پویند راه

تو شاهد باش

مراقب باش 

تحمل کن سر ناسازگاری فلک،این چرخ گردون را

که در آخر 

 دراین مهمانی کوتاه،

تو می مانی و مشتی خاک

که گر نامت نکو باشد

تو را باکی نباشد

از هجوم باد هرزه گرد تشنه ی گرما

 

ثروت

•دسامبر 29, 2006 • یک نظر بنویسید

هيچ‌كس آن‌قدر ثروتمند نيست كه بتواند گذشته‌ي خود را بخرد. «اسكار وايلدآ»

حکایت باقی …

•دسامبر 28, 2006 • یک نظر بنویسید

چه بیراهه رفتیم ای دوست

 از جمع راه ها که به وادی رسیده است

 زمان کجاست

 دارد زمانه می بردش در ساحت نظاره ی تاریخ هستی ام

 مرزی که می رود به آوای بازها

شاید

 شاید در این تباهی ها

 در این همیشه باقی ها

داستانی ناگفتنی بوده است

 در خلوت تمامی بیراهه های من

 چه بیراهه رفتیم ای دوست

 تا بهت عاشقانه ی خویش

و تا اولین 

تا اولین حکایت باقی …