جنگ و صلح
ببین
توای رفیق
ای نارفیق
ای وجود با من و از من رها
ای آن من دیگر، تو ای انسان
این سرود دلنواز تار جانان است
که هر دم می نهد مرهم به زخم هر دلی و
می کشد دست نوازش بر سر ما
این نفیر خشم یاران
بی قراران
قسم خورده سواران پریشان است
که زیر سلطه ی شلاق شب،
صبح امید را می پویند راه
تو شاهد باش
مراقب باش
تحمل کن سر ناسازگاری فلک،این چرخ گردون را
که در آخر
دراین مهمانی کوتاه،
تو می مانی و مشتی خاک
که گر نامت نکو باشد
تو را باکی نباشد
از هجوم باد هرزه گرد تشنه ی گرما





پاسخ دهید