جنگ و صلح

ببین 

توای رفیق

ای نارفیق

ای وجود با من و از من رها

ای آن من دیگر، تو ای انسان

این سرود دلنواز تار جانان است

که هر دم می نهد مرهم به زخم هر دلی و

 می کشد دست نوازش بر سر ما

این نفیر خشم یاران

بی قراران

قسم خورده سواران پریشان است 

که زیر سلطه ی شلاق شب، 

صبح امید را می پویند راه

تو شاهد باش

مراقب باش 

تحمل کن سر ناسازگاری فلک،این چرخ گردون را

که در آخر 

 دراین مهمانی کوتاه،

تو می مانی و مشتی خاک

که گر نامت نکو باشد

تو را باکی نباشد

از هجوم باد هرزه گرد تشنه ی گرما

 

~ با hastonist در دسامبر 31, 2006.

پاسخ دهید